محمدفرزاممحمدفرزام، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه سن داره

پسرم هدیه خدا

اولین غذا

وقتی پسر گلم وارد 7 ماهگی شد،دیگه وقت اون رسیده بود که شروع کنه به غذا خوردن. پس دست به کار شدم و براش فرنی درست کردم. عزیزم دوست داشت و همون چند قاشق رو خورد. نوش جانت گلم بعد از اینکه چند روز گل پسر مامان فرنی خورد،وقت اون رسید که حالا با طعم غذا هم آشنا بشه. پس با گوشت مرغ و کمی سیب زمینی و هویج و البته برنج یه سوپ خوشمزه براش درست کردم. جیگر مامان سوپش و هم دوست داشت و خورد. قربونت برم ...
21 اسفند 1390

جشن دندونی عسلم

روز جشن فرا رسید.حدود ساعت 8 مهمونا اومدن.اول مامان جون و زن دایی. بعد عمو رضا و خانمش و پسرش آقا طاها و خاله معصوم. بعد از اونا عمو عبدالله و خانمش.آقا جون و مادر جون و آقا محمد نفرات بعدی بودن.عمو حسین چون سرکار بود از همه دیر تر اومد،حدود ساعت 11.ما هم کیک رو نبریدیم منتظرش موندیم. گلم روز جشن پسر خوبی بود. به مهمونا خوش آمد گفت و شیر خورد و خوابید. آخر جشن هم بیدار شد با همه عکس گرفت و از همه بخاطر هدیه ها تشکر کرد. اینم از عکسهای جشن : اینم عکس کیک: اینم آش دندونی : سالاد الویه: وبقیه موارد: اینم نما کلی میز: نمایی دیگر : کمی تزئینات : و...بالاخره کادوها:  ...
16 اسفند 1390

اولین مروارید پسرم

سلام سلام صد تا سلام          من اومدم با دندونام می خوام نشونتون بدم             صاحب مروارید شدم یواش یواش و بی صدا              شدم جزء کباب خورا  روز شنبه ٨/١١/١٣٩٠ وقتی که ٢ روز مونده بود که ٦ ماهگیش تمام بشه اولین مروارید توی دهنش پیدا شد و ما نصمیم گرفتیم یه جشن دندونی کوچولو برای گل پسر بگیریم.روز ١٢/١١/١٣٩٠ دومین مروارید خودشو نشون داد و فردای اون روز جشن دندونی ساده ای با حضور اعضای  درجه یک خانواده برگزار شد. اولین مرواریدت مبارک عشق ما...
16 اسفند 1390

برنامه 90

میدونی ساعت چنده؟؟؟؟ بگیر بخواب بچه.مگه برنامه نود مال توئه؟؟؟ اگه عادل بفهمه همچین طرفداری داره که تا این ساعت نشسته و 90 میبینه،میاد  این طرفدار رومیخوره.هر چند قبلا هم این کارو کردی! ادامه مطلب رو حتما ببین اینجا بابا خوابیده اما تو داری 90 میبینی،فسقلی !!! اینجا سه ماهته! ...
27 بهمن 1390

گردش

یه بعد از ظهر رفتیم بیرون.هوای خوبی بود. بقیه در ادامه مطلب .. همه بچه ها داشتن بازی می کردن،اما تو خواب بودی. وقتی هم بیدار شدی بداخلاق بودی و خواب آلو.    و اینقدر گریه کردی  که برگشتیم خونه!   ...
27 بهمن 1390

چه نون خوشمزه ای!!

یه روز ظهر موقع ناهار خوردن خیلی اذیت کردی.نذاشتی مامان غذا بخوره. غذا خوردن ما رو که میدیدی تو هم غذا می خواستی و گریه می کردی. منم یه تیکه نون دادم دستت .حسابی سر گرم شدی و خوشت اومد. قربونت برم   ...
27 بهمن 1390